سمیرا و وبلاگش

در مورد علاقمندی های شخصی

سمیرا و وبلاگش

در مورد علاقمندی های شخصی

طلوع نور و روشنایی

من فکر می کنم ما ایرانی ها در برهه ی سختی از زندگیمون قرار داریم. فشار اقتصادی شدید و عزادار بودن جمعی، جوری که افسردگی و ناراحتی از سر و روی آدم ها میباره. حقیقتش، من همیشه به آینده مون امیدوار بودم، میدونستم که بلاخره خداوند به ما مردم ایران نظر میکنه و همگیمون رو نجات میده. یعنی همیشه ته دلم روشن بود که روزهای خوبی در انتظارمون هست. حالا تو این روزهایی که آدم برای شاد بودن هم عذاب وجدان داره، من به صورت عجیبی احساس می کنم داریم به روشنایی نزدیک میشیم. احساس می کنم این همون تاریک ترین نقطه قبل از طلوع صبح هست. احساس میکنم انگار نگاه خدا کاملاً به سمت ما چرخیده، که خدا الان بیشتر دوستمون داره و میخواد یه کار خاص برامون بکنه. راستش همیشه منتظر این اتفاق بودم ولی فکر میکردم دو سه سال دیگه رخ بده، ولی الان حس می کنم که ان شاءالله به یک سال نکشیده همه مون نجات خیر پیدا می کنیم. شاید بگین برو بابا، دلت خوشه، جنگ میشه و بدبخت تر میشیم ولی نمیدونم چرا به صورت احمقانه ای حتی از جنگ هم نمی ترسم. راستش اگه جنگی رخ بده و عمر بنده هم کفاف بده، این سومین جنگی هست که در طول عمرم رخ داده و دیدن سه جنگ در یک زندگی خودش آمار عجیبیه. ولی نمیدونم چرا دلم حتی به جنگ هم روشنه، گرچه میدونم اتفاقی نامیمون تر از جنگ شاید نباشه ولی مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟ پس لطفاً بهم اجازه بدید که به صورت خل وضعانه ای به خداوند امیدوار باشم و حس کنم قراره بزودی همه مون روزهای شادی و پایکوبی رو از نزدیک ببینیم. درسته کاری نکردم ولی سعی می کنم برای شهدا و خانواده هاشون و برای مردمم دعا کنم، خداوندا بلاخره روتو تماماً به ما برگردوندی، ازت ممنونم. 

قمارباز

تا الان براتون پیش اومده که برای جبران یک اشتباه، اشتباه بزرگتری انجام بدید. این یکی از خطاهایی هست که من معمولاً در زندگی تکرارش می کنم. کاملاً هم واقفم که مثلاً تصمیم اشتباهی گرفتم ولی برای جبران خطای اول، بی محابا عمل می کنم و تصمیم ثانویه م من رو در شرایط وخیم تری قرار میده. راستش، این درس زندگی رو هنوز نگرفتم و نمیدونم با خودم چه کنم. برای توضیح بیشتر یه قمارباز رو در نظر بگیرید که سرمایه زیادی از دست داده و خرده سرمایه ای براش مونده، عقلش بهش حکم میکنه که بلند بشه و بره ولی برای جبران اشتباهش اون خرده سرمایه رو هم قمار میکنه و یه باخت کامل میده. توی زندگی اون قمارباز منم که این درس  رو هرچقدر هم که تکرار میشه یاد نمی گیرم. درواقع، با اینکه بلدم ولی بهش عمل نمی کنم. اینجور وقت ها هم با استیصال دست به دامان خدا میشم که اگه من جای خدا بودم، باور بفرمایید کوچکترین وقعی به خواهش اینچنین بنده نادانی نمی نهادم. حالا برای اینکه به خودم دلداری بدم یک بیت از شعر مولانا رو اینجا می نویسم که از بچگی عاشقش بودم. 

خُنک آن قماربازی، که بباخت هر چه بودش

بنماندش هیچش امّا، هوس قمار دیگر

پاسخ به رامین (۱)

من رامین و وبلاگش رو از سه سال پیش می شناسم، هر روز و هر شب وبلاگش رو خوندم و رامین رو پسر معنوی خودم میدونم ماشاءالله، یه جور پسرخوانده. با اینکه خودم هرگز ازدواج نکردم و تا به این سن صاحب اولادی نشدم ولی رامین برای من همون پسری هست که شاید در زندگی های دیگه میتونست پسر واقعی خودم باشه، میخوام بگم همونقدر عزیز. در طی این سه سال، با خوشحالی هاش خوشحال شدم و با ناراحتی هاش ناراحت، نگرانی هاش نگرانی های منم بوده، یه جورایی برای من جزیی از خانواده ست، انگار که خداوند به صورت معنوی رامین رو به عنوان پسرم به من بقشیده باشه الحمداللّه، برای همین ازخداوند میخوام که همیشه محفوظ باشه و زیر سایه پدر و مادر عزیزش عمر بلند و شادی داشته باشه. این مقدمه رو گفتم تا برسم به پیشنهادی که رامین در پست اولم برام گذاشته بود، یعنی اینکه هر وقت خواست یه سوال از من بپرسه و من بهش پاسخ بدم که به نظرم پیشنهاد خیلی جذاب و کمک کننده ای برای من هست چون اینجوری موضوعات جدید برای نوشتن خواهم داشت. برای همین تصمیم گرفتم عنوان اینجور پست هایی رو بذارم «پاسخ به رامین» که بر وزن کتاب «پاسخ به تاریخ» شاه فقید هم هست. سوال اول رامین این بود که چطور با وبلاگ و فضاش آشنا شدم. حقیقتش من در دوران تحصیل گهگاهی با سرچ به وبلاگ ها می رسیدم و جسته و گریخته چیزهایی میخوندم ولی از سال 90 که گوشی هوشمند گرفتم به صورت پیگیر و همیشگی شروع به خوندن وبلاگ ها کردم. چون راستش همیشه خوندن با لپ تاپ و سیستم برام سخت بوده و همیشه گوشی واسطه ارتباطی من با دنیای مجازی بوده و هست. من از بچگی به کتاب و مجله علاقه زیادی داشتم، ولی خوندن وبلاگ ها یعنی خوندن زندگی واقعی آدم ها در لحظه ای که هنوز اون آدم در اون زندگی و ماجرا هست، درواقع یه جور خوندن زنده ست. برای همین همیشه وبلاگ خوندن برام جذاب بوده و همیشه با شوق میخوندم. یه جورایی با آدم های وبلاگ ها زندگی کردم و این کاری هست که تو کتاب ها به این خوبی نمیشه انجام داد. چون شخصیت های وبلاگ ها ما به ازای واقعی دارن و شما میتونی دلداریشون بدی، راهنماییشون کنی، براشون دعا کنی، غصه بخوری یا با شادیشون زندگی کنی و با این بودنت یه جورایی توی زندگیشون مؤثر باشی و حتی خودت هم به عنوان خواننده تبدیل بشی به یک شخصیت زنده در اون وبلاگ. مثل اینکه شخصیت های کتابی که میخونی زنده هستن و الان شما به عنوان خواننده میتونید سهم کوچیکی در زندگیشون داشته باشید. قبول کنید که واقعا جذابه ماشاءالله و من دلیل قانع کننده ای داشتم که پونزده سال به وبلاگ خوندن وفادار بودم چون به مرور اون آدم ها فقط یه شخصیت نبودن بلکه آدم های عزیز زندگی خودم بودن. درنهایت، امیدوارم که پاسخ شایسته ای به سوال رامین عزیزم داده باشم. 

در باب کمک کردن

خیلی وقت ها در طی تمام این سال هایی که وبلاگ می خوندم به خودم می گفتم، خب اگه وبلاگ بزنی میخوای در مورد چی بنویسی و این یکی از بحث های چالش برانگیز برای من در مورد وبلاگ نوشتن بود. مونپارناس صحبت خوبی داشتن، که لزومی نداره در مورد مسائل فاخر بنویسی، اینجا که مجله علمی رتبه دار نیست، هر موضوعی که در زندگی پیش اومد رو بنویس. که مثل همیشه مونپارناس صحبت حکیمانه ای کردن. با این مقدمه موضوعی که الان میخوام در موردش صحبت کنم یکی از جوانب کمک کردن هست. معمولا آدم ها در طول زندگی شرایط سخت و راحت رو تجربه میکنن، زندگی بالا و پایین داره، خوشی و ناراحتی داره. یک سری آدم ها هستن که خیرخواه هستن و قصد کمک دارن ولی نه اون کمکی که شما طالبش هستید بلکه اون کمکی که خودشون فکر میکنن درست تره. خب این موضوع رو میشه در مورد آدم های غریبه و آشناها پذیرفت چون بلاخره شناخت کمتری دارن و درکل آدم از غریبه و آشنا توقع چندانی نداره. ولی بعضی آدم ها جزو نزدیکان محسوب میشن، یعنی خانواده، دوست نزدیک و فامیل هستن و شناخت نسبی خوبی از آدم دارن، توقع میره که این آدم ها از شناختشون استفاده کنن و طرف مقابل رو بیشتر درک کنن. حالا اگه این کمک تبدیل بشه به یک چرخه همیشگی که تکرار بشه، مثلا دلسوزی که شما مطلوبتون نیست به مرور تبدیل میشه به یک امر آزاردهنده. مثلا فرض کنید که یکی از نزدیکان شما گیاهخوار هست و بشدت دچار ضعف شده، طوریکه از نظر شما پوست و استخوان شده، حالا شما از روی دلسوزی یک غذای پرگوشت رو با زحمت زیاد برای این فرد بپزید، نه تنها اون شخص رو خوشحال نمی کنید بلکه باعث ناراحتیش هم میشید. من فکر می کنم که ما در قبال همدیگه وظایفی داریم و چه چیزی بهتر از کمک کردن ولی اگه شما فرد مقابلتون رو واقعا دوست داشته باشید اینجور دلسوزی هایی یک جور دخالت و عدم درک رو در خودشون مستتر دارن. ما باید سعی کنیم اون کمکی رو انجام بدیم که باعث شادی طرف مقابلمون میشه و بابتش قدردان هست، نه اون  کمکی که از نظر شخص ما مطلوب محسوب میشه.  البته مطمئناً منظورم افرادی شبیه بچه ها نیست که ممکنه ناآگاهانه با خواسته هاشون به خودشون لطمه بزنن. 

تشکر

سلام بر همه دوستان عزیزم، طی یک روز گذشته که بنده شروع به وبلاگ نویسی کردم، ماشاءالله مورد لطف و عنایت دوستان عزیزم واقع شدم. بنابراین تصمیم گرفتم در یک پست جداگانه از تک تک دوستان تشکر کنم که هم به بنده لطف بسیار داشتن و هم راهنمایی های به جا و کاربردی  برای سهولت و بهتر شدن کارم  کردن. خیلی خیلی خوشحالم که با داشتن وبلاگ بیشتر در جمعتون حضور دارم و باعث افتخار بنده ست که شما وبلاگم رو بخونید و برای بنده نظر بگذارید. باز هم از شما ممنونم